وعده های گول زننده

گردآورنده :

مرضیه حسن زاده، مشاور مرکز بهارنکو
 
در حالی که به صحبت های مشاور گوش میدادم سرم را در میان دستانم گرفتم تا فشاری که بر سرم بود را آرام تر کنم. او درست می گفت. من باید تصمیمم را می گرفتم و بهای آن را به هر میزانی که بود می پرداختم.

روزی که به خواستگاری سارا رفتم از انتخاب خانواده ام متعجب شدم. من و سارا نه تناسب اندامی داشتیم و نه ظاهر او مطابق با اعتقاد مذهبی ام بود. ترجیح دادم جلسه آن روز را کوتاه کنم و زیاد مزاحم شان نباشیم. چون قطعا جواب من منفی بود.

از لحظه خروج از خانه شان حجم عظیمی از انتقادات از جانب مادر و خواهرم به سوی من روانه شد... دختر به این خوبی لیاقت می خواد.... حداقل باهاش حرف میزدی شاید نظرت عوض می شد.... تحصیلکرده است.... دیگه چقدر بریم برات خواستگاری... بهتر از این گیرت نمیاد و و و .... هیچ پاسخی در دفاع از خودم نداشتم. شاید حرف آنها درست بود و من ظاهربینانه قضاوت کرده بودم. به همین دلیل پذیرفتم که یکبار دیگر به منزلشان برویم.

در اولین گفتگوی مان، سعی کردم همه خواسته هایم را ریز به ریز و حتی کمی سختگیرانه به او بگویم و او با هیچکدام مخالفتی نکرد و به راحتی پذیرفت. گفت خودش هم دیدگاهی مشابه با من دارد و تلاشش را می کند تا با اعمال تغییراتی در ظاهر و رفتارش، نظرم را جلب کند از اینکه بدون هیچ جدالی خواسته های من بر رابطه حاکم شد احساس خوبی داشتم. دختر آرام و مطیعی به نظر میرسید. شاید هم من را بسیار دوست داشت که حاضر بود فقط خواسته های من را مبنای ادامه رابطه مان قرار دهد. این افکار و دلخوشی ها در تلفیق با اصرار بسیار خانواده ام، من را به این تصمیم رساند که به نامزدی رضایت بدهم.

اولین باری که پس از خواندن صیغه محرمیت او را شرعا همسر خود احساس کردم، حس تعهد و مسئولیت بالایی در وجودم شکل گرفت. سارا انتخابم بود و باید برای ایجاد یک رابطه پر از عشق و بادوام تلاش می کردم و در حد ت.انم اینکار را هم کردم. اما هر چه زمان می گذشت تلاشم را یکطرفه می دیدم. انتظار داشتم سارا مطابق وعده اش، ظاهر و پوشش اش را به دلخواه من تغییر دهد. مدعی بود اینگونه است اما خواست من همچنان متفاوت بود و او دیگر تمایل به تغییر بیشتر نداشت. وقتی که در کنار هم بودیم من سعی می کردم با تعریف کردن از روزمرگی و برنامه های آینده ام، فضایی گرم و صمیمی را برقرار کنم اما او عمدتا ساکت بود و مدام می گفت حرفی برای گفتن ندارم. گاهی حس می کردم فقط دلش می خواهد در سکوت از بودن در کنار هم لذت ببریم و این اصلا به من احساس گرمی و صمیمت را منتقل نمی کرد. در زندگی متاهلی همه چیز را در غالب ما می دیدم و برایم واژگان حریم خصوصی و دنیای فردی بی معنا بود، ولی گویا او تعبیر دیگری از این لحاظ داشت و همین باعث می شد تا من را مردی خطاب کند که به دنیای فردی و علاقه مندی های شخصی او احترام نمی گذارم و من واقعا معنای این جملات را نمی فهمیدم.

یکسال تلاش و کشمکش پنهان ما برای تغییر دادن یکدیگر در جهت سبک زندگی موردپسندمان، حالا تقریبا به جدالی آشکار تبدیل شده است. او خسته از تغییرات زیادی که از دید خودش در همه جهات به خود داده، می گوید من دیگر همین هستم که می بینی و باید من را همین گونه بپذیری و من فرسوده از شکل نگرفتن صمیمیت آنگونه که می پسندیدم، هنوز انتظار دارم تا به قولی که به من در جهت تغییر داده عمل کند.

یک تصمیم بزرگ

حالا در دو راهی بد و بدتر قرار گرفته ام. از سویی اگر بخواهم این رابطه را ادامه بدهم بدین معناست که باید با همه رویاهایی که در مورد زندگی زناشویی داشته ام خداحافظی کرده و به زندگی روزمره در کنار کسی که تنها به او احساس مسئولیت دارم تن بدهم، و اگر بخواهم رابطه را قطع کنم، آنگاه با یکسال زمان هدر رفته، آبرویم، خانواده ای که از من هیچ حمایتی نمی کنند، احساس عذاب وجدانی که خواهم داشت و تعهد درونی که به سارا دارم چه کنم؟

مشاور می گوید تنها نباید به وعده ها دلخوش کرد و صرفا بر اساس نظر دیگران و با دید تغییر وارد زندگی زناشویی شد. معنای صحبت اش را چقدر دیر و با چه تاوان سنگینی متوجه شدم. شاید لازم باشد جلسات بیشتری را با حضور سارا به مشاوره بیایم و با هم بهترین تصمیم را بگیریم. حتی اگر آن تصمیم، گفتن یک نه بزرگ به ادامه این رابطه باشد...

 
ماهنامه الکترونیکی سیب/ آذر 98 


تاریخ به روز رسانی:
1398/09/03
تعداد بازدید:
82
نشريه الكترونيكي سيب
آدرس: شیراز، خیابان زند، جنب هلال احمر، ساختمان مرکزی دانشگاه علوم پزشکی شیراز-طبقه هشتم-مدیریت روابط عمومی-نشریه الکترونیکی سیب
کدپستی: 71348-14336 تلفکس: 32308200-071 تلفن: 32122713-071
کلیه حقوق این وب سایت برای نشریه الکترونیکی سیب دانشگاه علوم پزشکی شیراز محفوظ می باشد.
Powered by DorsaPortal