تاوان تلخ یک اشتباه بزرگ

گردآورنده: مرضیه حسن زاده ، مشاور مرکز آموزش و مشاوره خانواده بهارنکو

 با صدای زنگ همه به جنب‌وجوش افتادند. سریع به اتاقم دویدم و به پشت پنجره رفتم. می‌خواستم واکنش سامان را در لحظه ورود ببینم. آخرین نفری بود که وارد حیاط شد و به سرعت به محل قرارمان نگاه کرد. پشت پنجره اتاق سمت چپ. چشممان که به هم افتاد بی‌اختیار از ذوق لبخند زدیم. شانه‌اش را بالا گرفت و به خود قیافه مردانه‌ای داد. خنده‌ام گرفت و پرده را بستم. صدای خوش‌آمد گویی و احوالپرسی خانواده‌ها را به وضوح می‌شنیدم. خودم را دوباره در آینه مرتب کرده و به دیدارشان رفتم.

یک اتفاق غیرمنتظره

دو روز بود که از عقدم می‌گذشت. صبح با صدای تلفن همراهم از خواب پریدم. باز هم نوید بود. از اینکه این وقت صبح تماس گرفته بود حرصم گرفت. با سردی سلامی کردم و خواستم بگویم کار دارم که از آنچه شنیدم بر خودم لرزیدم. ندا جان بالاخره توانستم خانواده‌ام را برای خواستگاری راضی کنم. پدرم آخر ماه از سفر برمی‌گردد و به منزلتان می‌آییم. گفتم که آخرش مال همیم.... سکوت طولانی‌ام داشت نوید را دچار شک می‌کرد. می‌دانستم که اگر ماجرای عقدم با سامان را بفهمد روزگارم را سیاه می‌کند. این را بارها گفته بود که هیچ‌وقت نمی‌گذارم مال کس دیگری بشوی.

خنده تلخی کردم و گفتم چقدر عالی. حالا نمی‌توانم صحبت کنم. بعد بیشتر حرف می‌زنیم. ترس تمام وجودم را فرا گرفته بود. وقوع چنین اتفاقی دور از نظرم بود. در حالی که گمان می‌کردم همه چیز تمام شده اما به نظر می‌رسید اوضاع وخیمی پیش رو است. حالا تنها دو هفته وقت داشتم که بتوانم نوید را راضی کنم که من را فراموش کرده و برود سراغ زندگی خودش.

وعده عجولانه

4 سال بود که در دانشگاه با نوید همکلاسی و دوست بودم. از شهر دیگری آمده بود و قومیت متفاوتی با من داشت. هر چند غیرتش را از سر عشق می‌دیدم اما سختگیری‌های زیادش را دوست نداشتم. اجازه نداشتم هیچ چیزی را مخفی کنم و اگر می‌فهمید بشدت عصبانی می‌شد و دادوفریاد راه می‌انداخت. به من نگاه ناموسی داشت و همسر آینده‌اش می‌دید. سال دوم آشنایی قضیه را به خانواده‌اش گفت و خواست من را خواستگاری کنند، ولی آن‌ها بشدت مخالفت کردند. دخترعمویش را برایش نشان کرده بودند و دختری از شهر و قومیت دیگر نمی‌خواستند. به او قول دادم که منتظرت می‌مانم تا بتوانی خانواده‌ات را راضی کنی. دو سال تلاش هر روزه‌اش بی‌نتیجه بود. درسش که تمام شد گفت می‌روم و با خانواده برمی‌گردم. ما مال همیم.... می‌دانستم می‌رود و دیگر او را نخواهم دید. نهایتاً مدتی تماس تلفنی باشد و بعد هم تمام. به همین علت گفتم منتظرت می‌مانم....

فریبکاری بزرگ

بلافاصله پس از اتمام درسم با وساطت پدر، در شرکت دوستش مشغول کار شدم. زمانی که پدرم گفت که دوستم تو را برای پسرش سامان خواستگاری کرده جا خوردم. اصلاً نمی‌دانستم که آقای صادقی پسر هم دارد. اولین دیدارمان را قبل از خواستگاری رسمی در کافی‌شاپ نزدیک شرکت گذاشتیم. به سرعت به دلم نشست. پسری بود جذاب‌تر، با کلاس تر و پولدارتر از نوید. به نظرم برای ازدواج همسر معقول‌تری بود. یکی دو بار دیگر هم او را دیدم. نظر او هم به من مثبت بود. ته دلم ترس داشتم ولی سعی می‌کردم به روی خودم نیاورم. سامان چند بار گفته بود که گذشته همسرم برایم مهم است و دوست ندارم با کسی در ارتباط بوده باشد. هر بار مطمئنش کرده بودم که من ارتباطی در گذشته با کسی نداشته‌ام. دلم نمی‌خواست برای آنچه که در حال اتمام است فردی چون سامان را از دست بدهم. اگر عقد می‌کردم نوید مجبور بود من را فراموش کند. تا آن زمان نباید می‌گذاشتم بویی برد. ممکن بود کار احمقانه‌ای انجام بدهد.

تاوان تلخ

مقابل محضر که رسیدم از شرم نمی‌توانستم سرم را بلند کنم. طاقت دیدن نگاه تلخ سامان را نداشتم. آمده بودیم تا به طور توافقی طلاقمان را ثبت کنیم. به خیال خامم نوید را از سر باز کرده و سامان را دودستی گرفته بودم. اما عاقبت آن چیزی نبود جز انتقام نوید، رسوا شدن پنهان‌کاری من در مقابل سامان و از بین رفتن آبروی خانواده‌ام. با تهمت‌هایی که نوید به من نسبت داده بود و نوع ارتباطی که برای سامان به تصویر کشیده بود، راهی جز تسلیم شدن به درخواست طلاق سامان نداشتم. حالا من خواهم ماند و یک دنیا احساس ندامت و شرمساری از تصمیم‌گیری‌های عجولانه‌ام و به بازی گرفتن هم‌زمان احساس دو نفر. کاش هیچ‌وقت به نوید نگفته بودم که منتظرت می‌مانم ....


 
ماهنامه الکترونیکی سیب/ بهمن 98 


تاریخ به روز رسانی:
1398/11/05
تعداد بازدید:
89
نشريه الكترونيكي سيب
آدرس: شیراز، خیابان زند، جنب هلال احمر، ساختمان مرکزی دانشگاه علوم پزشکی شیراز-طبقه هشتم-مدیریت روابط عمومی-نشریه الکترونیکی سیب
کدپستی: 71348-14336 تلفکس: 32308200-071 تلفن: 32122713-071
کلیه حقوق این وب سایت برای نشریه الکترونیکی سیب دانشگاه علوم پزشکی شیراز محفوظ می باشد.
Powered by DorsaPortal