نشریه الکترونیکی سیب/ شماره 60/ آبان 96
داستان های قرآنی
 

 

آخرین سخن صالح علیه السلام با قومش و ماجرای ناقه


حجت اله نوایی

حضرت صالح (ع) همچنان به عودت خود ادامه می داد، ولی روز به روز بر کارشکنی قوم می افزود، صالح (ع) که در شانزده سالگی به پیامبری رسیده بود و قوم را به سوی یکتا پرستی دعوت می کرد، حدود صد سال در میان آن قوم ماند و همچنان به راهنمایی آنها پرداخت ولی جز اندکی نه تنها به او ایمان نیاوردند بلکه با انواع آزارها روی در روی او قرار گرفتند.

تا اینکه حضرت صالح (ع) آخرین اقدام خود را برای نجات آنها نمود و به آنها چنین پیشنهاد کرد:

"من درشانزده سالگی به سوی شما فرستاده شدم، اکنون 120 سال از عمرم گذشته است، پس از آن همه تلاش اینک برای اتمام حجت پیشنهادی  برای شما دارم و آن اینکه : اگر بخواهید من از خدایان شما (بتهای شما) تقاضایی می کنم، اگر خواسته مرا برآوردند از میان شما می روم (و دیگر کاری به شما ندارم) و شما نیز تقاضایی از خدای من بکنید، تا خدای من به تقاضای شما جواب دهد، در این مدت طولانی هم من از دست شما به ستوه آمده ام وهم شما از من به ستوه آمده اید اکنون با این پیشنهاد کار را یکسره و یک طرفه کنیم.

قوم ثمود: پیشنهاد شما منصفانه است.

بنا براین شد که حضرت صالح از بت های آنها تقاضایی کند، روز و ساعت تعیین شده فرا رسید. بت پرستان به بیرون شهر کنار بت ها رفتند و خوراکی ها و نوشیدنی های خود را به عنوان تبرک کنار بت ها نهادند و سپس آن خوراکی ها را خوردند و نوشیدند، سپس از درگاه بتها به دعا و التماس و راز و نیاز پرداختند، حضرت صالح (ع)در آنجا حاضر شده بود، آن گاه آنها به صالح (ع) گفتند:

"آنچه تقاضا داری از بت ها بخواه"

صالح (ع) اشاره به بت بزرگ کرد و به حاضران گفت: "نام این بت چیست؟"

گفتند: "فلان"

صالح به آن بت بزرگ خطاب کرد و گفت: تقاضای مرا برآور، ولی بت جوابی نداد.  صالح (ع) به قوم خود گفت: پس چرا این بت جواب مرا نمی دهد؟

گفتند: از بت دیگر تقاضایت را بخواه.

صالح، متوجه بت دیگر شد، و تقاضای خود را درخواست کرد ولی جوابی نشنید.

قوم ثمود به بتها رو کردند و گفتند: "چرا جواب صالح (ع) را نمی دهید"؟

پس قوم ثمود به عقیده خودشان برای جلب عواطف بت ها برهنه شدند و در میان خاک زمین در برابر بت ها غلطیدند و خاک را بر سرشان ریختند، و به بت های خود گفتند: "اگر امروز به تقاضای صالح جواب ندهید، همه ما رسوا و مفتضح می شویم." آنها صالح را خواستند وگفتند : اکنون تقاضای خود را از بت ها بخواه، صالح تقاضای خود را از آنها خواست، ولی جوابی نشنید.

صالح به قوم فرمود: ساعات اول روز،گذشت و خدایان شما به تقاضای من جواب ندادند، اکنون نوبت شما است که تقاضای خود را از من بخواهید، تا از درگاه خداوند بخواهم وهمین ساعت تقاضای شما را برآورد.

هفتاد نفر از بزرگان قوم ثمود  سخن صالح (ع) را پذیرفتند و گفتند: ای صالحآ ما تقاضای خود را به تو نیز می گوییم، اگر پروردگار تو تقاضای ما را برآورد، تو را به پیامبری می پذیریم و از تو پیروی می کنیم، و با همه مردم شهر با تو بیعت می نماییم."

صالح: آنچه می خواهید تقاضا کنید.

قوم ثمود: با ما به این کوه بیا.

حضرت صالح (ع) با آن هفت نفر به بالای کوه رفتند.

در این هنگام آن هفتاد نفر به صالح گفتند:

"ای صالح! از خدا بخواه تا در همین لحظه شتر سرخ رنگی که پررنگ و پر پشم است و بچه ده ماهه در رحم دارد، و عرض و قامتش بلند باشد از همین کوه،خارج سازد. صالح گفت: "تقاضای شما برای من بسیار عظیم است، ولی برای خدایم آسان می باشد.

هماندم صالح (ع) به درگاه خداوند متوجه شد و عرض کرد: "خدایا در همین مکان شتری چنین و چنان خارج کن."

ناگاه همه حاضران دیدند کوه شکافته شد، به گونه ای که نزدیک بود از شدت صدای آن عقل های حاضران از سرشان بپرد، سپس آن کوه مانند زنی که درد زایمان گرفته باشد مضطرب و نالان گردید و نخست سر آن شتر از شکم زمین آن کوه بیرون آمد، هنوز گردنش بیرون نیامده بود که آنچه از دهانش بیرون آمده بود، فرو برد و سپس سایر اعضای پیکر آن شتر بیرون آمد، و روی دست و پایش به طور استوار بر زمین ایستاد.

وقتی قوم ثمود این معجزه عظیم را دیدند به صالح گفتند:

"خدای تو چقدر سریع، تقاضایت را اجابت کرد، از خدایت بخواه، بچه اش را نیز برای ما خارج سازد."

صالح همین تقاضا را از خدا نمود.

ناگاه آن شتر بچه اش را انداخت و بچه آن در کنارش به جنب و جوش درآمد. صالح (ع) در این هنگام به آن هفتاد نفر خطاب کرد و فرمود: "آیا دیگر تقاضایی دارید؟" گفتند: "نه، بیا با هم نزد قوم خود برویم و آنچه دیدیم به آنها خبر دهیم، تا آنها به تو ایمان بیاورند."

صالح (ع) همراه آن هفتاد نفر به سوی قوم ثمود ، حرکت کردند، ولی هنوز به قوم نرسیده بودند که 64 نفر از آنها مرتد شدند و گفتند:"آنچه دیدیم سحر و جادو و دروغ بود."

وقتی به قوم رسیدند، آن شش نفر باقیمانده گواهی دادند که آنچه دیدیم حق است" ولی قوم سخن آنها را نپذیرفتند و اعجاز صالح (ع) را به عنوان جادو و دروغ پنداشتند، عجیب آنکه یکی از آن شش نفر نیز شک کرد و به گمراهان پیوست، و همان شخص به نام قّدار آن شتر را پی کرد و کشت.

"مطلب ادامه دارد و ادامه این داستان را در نشریه های بعدی بخوانید"

منابع:

1-      روضه الکافی ص 185 و 186

2-      قصه های قرآن نوشته محمد محمدی اشتاردی ص 73 و74 و 75

 

 

 

 

ماهنامه الکترونیکی سیب /آبان 96

 


 
نسخه چاپی
تمامی حقوق مادی و معنوی این نشریه متعلق به روابط عمومی دانشگاه است.
 
 
بازديدامروز:  2
کل بازديد:  496
بازدیدکنندگان برخط:  1