نشریه الکترونیکی سیب - شماره 39
داستان های قرآنی



 حجت اله نوایی

حسادت قابیل از یک سو و پذیرفته نشدن قربانی اش از سوی دیگر، کینه ی او را به جوش آورد، نفس سرکش بر او چیره شد، به طوری که آشکارا به قابیل گفت: « تو را خواهم کشت » آری وقتی حرص، طمع، خودخواهی، و حسادت بر انسان چیره شود، حتی رشتهی رحم و مهر برادری را می برد و خشم و غضب را جایگزین آن می گرداند. هابیل که از صفای باطن برخوردار بود و به خدای بزرگ  ایمان داشت، برادر را نصحیت کرد و او را از این کار زشت برحذر داشت و به او گفت خداوند عمل پرهیزگاران را می پذیرد، تو نیز پرهیزگار باش تا خداوند عملت را بپذیرد، ولی این را بدان اگر تو به کشتن من دست دراز کنی، من دست به کشتن تو نمی زنم، زیرا از پروردگار جهان می ترسم اگر چنین کنی بار گناه من و خودت بر دوش تو خواهد آمد و از دوزخیان خواهی شد که جزای ستمگران همین است.

نصایح و هشدارهای هابیل در روح پلید قابیل اثر نکرد و نفس سرکش او سرکش تر شد (1) و تصمیم گرفت که برادرش را بکشد، پس به دنبال فرصت می گشت تا به دور از پدر و مادر، به چنان جنایت هولناکی دست بزند.

شیطان، قابیل را وسوسه کرد و به او می گفت: « قربانی هابیل پذیرفته شد، ولی قربانی تو پذیرفته نشد، اگر هابیل را زنده بگذاری دارای فرزندانی می شود، آنگاه آنها بر فرزندان تو افتخار می کنند که قربانی پدر ما پذیرفته شد ولی قربانی پدر شما پذیرفته نشد.» (2)

این وسوسه همچنان ادامه داشت تا اینکه فرصتی بهدست آمد. حضرت آدم (ع) برای زیارت کعبه به مکه رفت، قابیل در غیاب پدر نزد هابیل آمد و به او پرخاش کرد و با تندی گفت: «قربانی تو قبول شد ولی قربانی من مورد قبول واقع نگردید آیا می خواهی خواهر زیبای مرا همسر خودسازی و خواهر نازیبای خودت را من به همسری بپذیرم؟  نه هرگز »

هابیل پاسخ او را داد و او را اندرز نمود که : «دست از سرکشی و طغیان بردار» (3)

کشمکش این دو برادر شدید شد قابیل نمی دانست که چگونه هابیل را بکشد شیطان به او چنین القاء کرد: « سرش را میان دو سنگ بگذار سپس با آن دو سنگ سر او را بشکن » (4)

مطابق بعضی از روایات، ابلیس به صورت پرنده ای در آمد و پرنده دیگری را گرفت و سرش را میان دو سنگ نهاد و فشار داد و با آن دو سنگ سر آن پرنده را شکست و در نتیجه آن را کشت.

قابیل همین روش را از ابلیس برای کشتن برادرش آموخت و با همین ترتیب برادرش هابیل را مظلومانه به شهادت رسانید. (5)

از امام صادق (ع) نقل شده که فرمود: «قابیل جسد هابیل را در بیابان افکند. او سرگردان بود و نمی دانست آن جسد را چه کند زیرا قبلاً ندیده بود که انسان ها را پس از مرگ به خاک می سپارند.»

چیزی نگذشت که دید درندگان بیابان به سوی جسد هابیل روی آوردند، قابیل برای نجات جسد برادر خود، مدتی او را بر دوش کشید، ولی باز پرندگان اطراف او را گرفته بودند و منتظر بودند که او چه وقت جسد را به خاک می افکند و می اندازد تا به او حمله ور شوند.

خداوند زاغی به آن جا فرستاد آن زاغ زمین را کند و طعمه ی خود را میان خاک پنهان کرد (6) تا به این ترتیب به قابیل نشان دهد که چگونه جسد برادرش را به خاک بسپارد.

قابیل نیز به همان ترتیب زمین را گود کرد و جسد برادرش هابیل را در میان آن دفن نمود در این هنگام قابیل از غفلت و بی خبری خود ناراحت شد و فریاد برآورد: «ای وای بر من آیا من باید از این زاغ هم    ناتوان تر باشم و نتوانم همانند او جسد برادرم را دفن کنم.» (7)  ( سوره مائده آیه 31 )

این نیز از عنایات الهی بود که زاغ را فرستاد تا روش دفن را به قابیل بیاموزد و جسد پاک هابیل، آن شهید راه خدا طعمه پرندگان و درندگان نشود. ضمناً سرزنشی برای قابیل باشد که بر اثر جهل و خوی زشت، از زاغ هم پست تر و نادان تر است و همین نادانی و خوی زشت، او را به جنایت قتل نفس واداشته است.

منابع و پی نوشت ها:

1-      مائده 27 تا 30

2-      تفسر نورالثقلین ج 1 صفحه 612

3-      مجمع البیان ج1 صفحه 183

4-      طبق بعضی از روایات، هابیل درخواب بود ، قابیل با کمال ناجوانمردی به او حمله کرد و او را کشت ( تفسیر قرطبی ج 3 صفحه 2133 )

5-      بحار- ج11- صفحه 230، مجمع البیان ج 3 صفحه 184

6-      مائده - 31

7-      مجمع البیان ج 3 صفحه 185

 



ادامه داستان را در نشریه بعدی مطالعه فرمایید.

 

 

 

 


                       ماهنامه الکترونیکی سیب/ دی ماه 94

 
نسخه چاپی
تمامی حقوق مادی و معنوی این نشریه متعلق به روابط عمومی دانشگاه است.
 
 
بازديدامروز:  1
کل بازديد:  868
بازدیدکنندگان برخط:  1